
سلام پسر خوبم...
امسال خدا روشکر عید خوبی داشتیم... فقط شما فوق العاده شیطون شدی ...اونقدر شیطون که به زور تونستیم دو سه تا عکس ازت بگیریم!!!
هر جا میرفتیم عید دیدینی دوست داشتی بری تو حیاط ... تو خونه ی خودمون هم که بودیم دائم دوست داشتی بری تو حیاط و سوار ماشین بابایی بشی و به قول خودت رانندگی کنی...

یازدهم عید هم عروسی خاله فاطمه بود... عروسی خیلی خوب بود وبه همه کلی خوش گذشت...فقط شما توی عروسی هم کلی اذیت کردی مخصوصا بابایی رو ... همش گریه میکردی و می خواستی بری سوار ماشین بشی یا بری بیرون ... خلاصه هر طور بود همه چی به خیر و خوشی گذشت... اینم یکی از مراحل بزرگ شدنته عزیز دلم که مثل بقیه ی مراحل می گذره...
الان شیطنتت نسبت به عید کمتر شده و به کارتون دیدن علاقه ی زیادی پیدا کردی بیشتر هم چون عشق ماشین هستی دوست داری کارتون ماشین ها رو ببینی هر دو قسمت این کارتون رو بارها و بارها دیدی و همه جاشو حفظی بازم هر روز میگی مامان واسم کارتون مک کوئین بزار... همشم میگی مامان من مک کوئینم شهابم ماتره هههه فدای شیرین زبونیت بشه مامان...

فردای رروز عروسی خیلی خسته بودیم اما صبح مامان جون زنگ زد و گفت بریم خونشون خلاصه رفتیم اونجا و خاله الهه و خاله فاطمه هم اومده بودند شهاب هم بود و از صبح تا بعداز ظهر شما و شهاب توی حیاط مامان جون بازی کردین... روز بعدش هم که سیزده بدر بود و همگی رفتیم بیرون خیلی خوش گذشت مخصوصا به شما...
پسر نازم حق داری آخه وقتی زمستون بود هوا خیلی سرد بود و نمی تونستیم بریم پارک و یا پیاده روی ... عوضش حالا بهار شده و هوا خوبه به خاطر همین همش دوست داری بری تو حیاط این روزا بابایی هر جا میره حتی واسه خرید شما رو با خودش می بره و پارک هم زیاد میریم ... وقتی هوا سرد بود می گفتی مامان نریم خونه ی مامان جون بریم خونه شهاب اینا اما الان همش دوست داری بری خونه ی مامان جون تا بری تو حیاط و بازی کنی عزیز دلللللممممممممم..


موضوع :

عزیز دلم یک روز بیشتر به پایان سال 90 باقی نمونده. امسال خدا روشکر سال خوبی بود. امیدوارم سال 91 هم برای همه و همچنین خونواده ی ما سال خوب و پر برکت و پر از شادی و اتفاقات خوب باشه الهی آمممممین. دیروز جهاز کشون خاله جون بود به شما هم خیلی خوش گذشت کلی با بچه های هم سن و سال خودت بازی کردی... خلاصه روز خوب و شادی بود با اینکه همگی خیلی خسته شدیم اما خیلی خوش گذشت... جای پدر عزیزم خیلی خالی بود اما مطمئنم روحش درکنار ما بود، همیشه هست، حضورش رو در کنارمون و توی زندگیمون احساس می کنم و مطمئنم روحش همیشه شادهست و در جایی بهتر از اینجا داره زندگی می کنه.
![]()
عسلم، چقدر زود گذشت و داره دوباره بهار میاد... توی این یک سال احساس می کنم خیلی بزرگتر شدی الان دیگه به قول خودت آقا شدی قشنگ حرف میزنی و با همه ارتباط برقرار می کنی ، احساساتت رو به زبون میاری و هر چی توی دل کوچیکت میگذره بهمون میگی قربون اون دل پاک و قلب مهربونت شم مامانی.
به قول بابایی الان دیگه سه نفره شدنمون واقعا محسوس شده و روز به روز قند عسلمون داره مستقل تر از قبل میشه.
![]()
بیشتر از هر چیز الان عشق ماشین هستی اونم ماشین زرد (عاشق رنگ زرد هستی). چند روز پیش بهم گفتی: مامانی واسم یه ماشین بخر که زرد باشه چراغاش روشن بشه درش هم باز بشه.
عاشق کارتون ماشین ها 2 هستی ، صد ها بار دیدی و همه ی صحنه هاشو از حفظی...
وقتی میام پای کامپیوتر میای میگی : مامانی واسم عکس ماشین زرد بیار چراغاشم روشن باشه.
وقتی سوار ماشین میشیم همش میگی: می خوام قان قان کنم . یاد گرفتی چراغای ماشین و روشن کنی و خودت بیشتر از همه ذوق زده میشی. چند روز پیش بهم گفتی: مامان پاشو بریم تو پارکینگ سوار ماشین بشیم آرمین قان قان کنه مامانو ببره بازار بعدش ببره خونه ی مامان جون،خب؟ ... الهی من فدای شیرین زبونیات شم گلم...
![]()
چند تا شعر بلدی بخونی توپ سفیدم- یه توپ دارم قلقلیه - آقا پلیسه- اتل متل - تاب تاب عباسی -شیر و شکر دارم - و همین طور دیگه دو ماهی هست که می تونی صلوات رو درست بفرستی. قربونت بشم عزیز دلم وقتی شعر می خونی با اون لحن کودکانت خدا میدونه که چقدرررررر غرق لذت میشم.بیشتر از همه شعر شیر و شکر رو دوست داری جالبه که وقتی توی دلم بودی این شعر و واست می خوندم... شیر و شکر دارم من... یه دونه پسر دارم من... بچه که پسر باشه ... امید مادر میشه... اگر چه شیطون بلاست... عصای دست باباست... قوی و زورمنده ... شیطونه و می خنده... شیر و پلنگه پسر ... زبرو زرنگه پسر... لا لا لا لا لا...لا لا لا لا لا لا.. (که البته به جای پسر تو دو مصرع آخر من می خوندم آرمین که خودتم همین طوری یاد گرفتی)...
![]()
همش دوست داری بری تو حیاط و بازی کنی مخصوصا وقتی میریم خونه ی مامان جون و شهاب (پسر خاله جون) هم که باشه دیگه هیچی... همش میری تو حیاط .همش میگی: مامان بریم خونه ی شهاب اینا با هم ماشین بازی کنیم...
هنوزم تلفظ بعضی کلمات رو اشتباه میگی که همین شیرینی حرف زدنت رو چند برابر می کنه...
ممنبی=سیب زمینی آتمه=فاطمه
آشغبونه=آشپزخونه کیبی=کیوی
اشغال=یخچال ایننت =اینترنت
پرتراغ=پرتغال
![]()
چهارشنبه سوری امسال هم طبق هرسال رفتیم خونه ی مامان جون و توی حیاط آتیش روشن کردیم.البته شما طبق معمول که از صداهای بلند می ترسی از صدای ترقه ترسیدی و این بود که زیاد بهت خوش نگذشت همش می گفتی می خوام برم تو ماشین بابایی قان قان کنم.یه فرق دیگه که امسال با سال های قبل داشت این بود که امسال عمو مهدی شوهر خاله جون هم که سال دومه به جمع خونواده ی ما اضافه شده هم بود و مستاجر جدید مامان جون هم که یه زن و شوهر شمالی هستن هم بودند و خلاصه خیلی به همگی خوش گذشت البته جای دایی حسین خیلی خالی بود چون هنوز از تهران بر نگشته بود.
![]()
پسر نازم این روزا از بس هوا سرد و گرم میشه کمی سرما خوردی البته خدا رو شکر زیاد جدی نیست فقط کمی صدات گرفته گاهی وقتا آبریزش داری. امید وارم هرچه زودتر خوب خوب بشی ...
![]()
وای چقد طولانی شد... در پایان خدای بزرگ و مهربونم رو هزاران بار شکر می کنم به خاطر این همه نعمت که به ما داده . به خصوص به خاطر سلامتیمون و به خاطر اینکه تو عزیز دلمونو بهمون عطا کرد. و از خدا می خوام همه ی فرشته های کوچولو رو واسه مامان و باباها حفظ کنه و همچنین تو رو هم برای من و بابایی نگه داره ...امیدوارم سال 91 سال خوبی باشه واسه ی تموم آدمای دنیا واسه مامانای مهربون و باباهای گل و همچنین نی نی های ناز و خلاصه همه... الهی همه شاد باشن و خوشبخت و همه ی روز های سال جدید از اول تا آخر واسه همه بهاری باشه و پر از اتفاق های خوب و شیرین... الهی آممممممین...
پیشاپیش نوروز 91 رو به همه خوانندگان این وبلاگ به خصوص به قندعسلم محمد آرمین و همسر مهربونم تبرررررررررررررریک میگم...

موضوع :

سلام پسرک نازم ...
واقعا این دفه خیلی دیر شد عزیزم ...فقط هم به خاطر اثاث کشی به خونه ی جدید و قطع بودن نت نتونستم آپ کنم...

اسفند ماه شده ولی هوا همچنان هوای زمستون داره دو سه روز آفتابی میشه باز چند روز سرد و برفی انگار بهار خانوم امسال قصد نداره بیاد ...

این روزا خیلی سرمون شلوغ شده از یه طرف خرید واسه خونه جدید و عید نوروز ... و از طرف دیگه خرید واسه عروسی خاله جون که 11 فروردین هست...توی این شلوغی ها و ترافیک آخر سال...

اگه بخوام از شیرین کاریهات بگم باید ساعت ها بنویسم فقط می خوام بدونی که
.... عاشقتممممم پسرم... 
عاشق اون لحظه هاییم که صبح از خواب بیدار میشی و تا چشم باز می کنی میگی مامان بیا کنار آرمین بخواب... دستمو ماساژ بده... بوسم کن...
![]()
عاشق اون موقع هاییم که سرگرم بازی میشی و یه دفه می بینی من دور و برت نیستم و صدام میزنی و با اون صدای شیرینت میگی مامانی کجایی؟؟؟ داری چیکار میکنی؟؟؟
![]()
عاشق وقتیم که هر وقت می خوایی بخوابی حتی اگه بعد از ظهر باشه میگی: مامانی واسم قصه بگو وقتی ازت می پرسم چه قصه ای دوست داری ؟؟؟خودت واسم با اون لحن دلنشین و کودکانت همشو تعریف می کنی بعد میگی مامانی همینو بگو...قصه ی شنگول و منگولو خیلی دوست داری یه بار که پای کامپیوتر نشسته بودم دیدم داری سعی می کنی بری پشت میز ازت پرسیدم چیکار میکنی پسرم ؟؟/ گفتی مامان دارم میرم پشت ساعت قایم شم تا آقا گرگه نتونه پیدام کنه...
![]()
تا تلفن زنگ میزنه میدوی و گوشی رو برمیداری و میگی سلااااااام و شروع می کنی به گزارش دادن بازی که در حال انجامش بودی...
![]()
به قول خودت دیگه آقا شدی و با رضایت کامل وقتی سوار ماشین میشیم روی صندلی عقب میشینی ...لم میدی و کلی هم بهت خوش میگذره و غرق لذت میشی از اینک مستقل شدی یا به قول خودت آقا شدی...هر کی بهت بگه آرمین چقدر آقا شدی سریع میگی آره من روی صندلی غقب می شینم...
![]()
پارسال دم عید واسه خرید که میرفتیم خیلی اذیت میشدیم هنوز تازه راه افتاده بودی ودائم باید تو بازار دنبالت میدویدیم...اما امسال خیلی خوبه بازار رفتن و راه رفتن و دوست داری ...هر چقدرم که راه بریم خسته نمیشی البته به استثنای مواقعی که خوابت بگیره و نق بزنی که بریم خونه...
![]()
خونه ی جدیدمون رو هم خیلی دوست داری و هنوز هر وقت می خوای بگی بریم خونه میگی بریم خونه ی جدیدمون ... اوایل گاهی هوای خونه ی قبلی به سرت میزد و میگفتی مامان نریم خونه ی جدید بریم خونه ی خودمون...
![]()
عزیز دلم عاشق پاکی و مهربونیتم ...هر روز و هر لحظه هزاران بار خدای بزرگ و مهربون و شکر می کنم که ما رو لایق دونست و یکی از فرشته هاشو واسمون فرستاد...
وقتی دلم از ناپاکی قلب آدما به درد میاد...وقتی از این همه دورویی و نیرنگ بعضی آدما شگفت زده میشم... میگم خدایا یعنی همه ی اینا یه روز یه کودک پاک و معصوم بودند و حالا به این همه پستی و زشتی آلوده شدن؟؟؟
از خدای مهربونم که تو رو به ما عطا کرده می خوام همیشه قلب مهربونت پاک و بی آلایش بمونه تا بشه در آینه ی دلت همیشه نور خدا رو دید_این آرزوی قلبی منه _ آمممممممین...

موضوع :



سلام پسرکم ...امروز هوا حسابی سرد شده و کمی هم برف باریده...عجیب این موقع سال و برف!!!
جالبه که دیشب رفتیم بازار و واست کاپشن خریدیم وقتی اومدیم بیرون داشت برف میومد....
عزیز دلم این روزا ماشا ا... هر روز شیرین زبون تر میشی و با حرفات دلمونو می بری ...
وقتی تلفن زنگ میزنه زودی میدوی سمتش و گوشی و برمیداری و میگی :سلام بابایی ، خوبی؟ خسته نباشی بابا جون.....
دایره ی لغاتی که یادداری خیلی گسترده شده و روز به روز هم کلمات جدید یاد می گیری حالا دیگه به دوبلر نیازی نداری و همه می تونن متوجه حرفات شن...
چند روز پیش کمی سرما خوردی ، خداروشکر چیز مهمی نبود یه آبریزش بینی خفیف....
5روزدیگه 28 ماهه میشی گلم... 28 ماهگیت پیشاپیش مباااااااااااااررررررررک عزیزمممممم...

موضوع :
سلام عزیز دل مامان ... چند روز پیش داشتم با خودم فکر میکردم خدایا وقتی آرمینم نبود من چطور زندگی میکردم ؟؟!!! حتی تصورش رو هم نمی تونم بکنم باورت میشه؟؟؟ از وقتی برای اولین بار در آغوشت گرفتمو بوییدمو و بوسیدمت شدی نفسم ... شدی همه ی زندگیم ... حالا می فهمم وقتی میگن پاره ی تن یعنی چی... حالا خیلی چیزا رو درک می کنم که قبلا ازشون بی خبر بودم...پسر خوبم خیییییییلی دوست دارم ممنونم که منو بابایی رو انتخاب کردی و نی نی مون شدی ...
بازم مهرماه از راه رسید با همه ی خاطرات قشنگش ... اما من یه خاطره ی خیلی شیرین از اول مهر دارم که متفاوت با بقیه ی خاطراتمه و اونم اینه که قند عسلم دقیقا روز اول مهرماه سال 89 تونست اولین قدمهاش رو برداره و بدون کمک راه بره... قربون قدمهای کوچیکت بشم مامانی
این روزا صبح که از خواب بیدار میشی اول میگی: سلام مامانی صبح بخیر ... و من که طبق معمول زودتر بیدار شدم و بازم مثل هر روز دلم واسه شیرین زبونیات تنگ شده از خوشحالی بغلت میکنم و محکم فشارت میدمو می بوسمت و بهت میگم صبحت بخیر عزیز دلمممم... بعد پا میشی و به همه ی اسباب بازیا و عروسکات صبح بخیر میگی ...
![]()
![]()
روز به روز بزرگ شدنت رو احساس میکنم حالا دیگه فهمیده تر شدی آقا شدی و قشنگ زمان جیشتو اعلام می کنی دیگه از شر پوشک راحت شدی گلم...
نسبت به قبل عاقل تر شدی و البته حساس تر اگه کار بدی بکنی و دعوات کنم سریع متوجه اشتباهت میشی و میگی: مامان ببخشید... و اگه گریه کنی سریع میایی و میگی: اشکاشو پاک کن مامان ... فدای اشکات بشه مامانی عزیز دلمممممم....

وقتی بابایی از سرکار برمیگرده خونه با خوشحالی میدوی بغلش و میگی: سلام بابایی خسته نباشی... بابایی هم اونقدر خوشحال میشه انگار همه ی دنیا رو بهش دادن و بعد محکم بغلت می کنه...
گاهی وقتا خودتو واسه مامان لوس می کنی و حرفای خودمو تکرار می کنی: آرمین عسل مامانشه. آرمین طلای مامانشه.آرمین جیگر مامانشه ... جیگرتوووووووووو
دیشب داشتم با گوشیم ور میرفتم که یهو دویدی طرفمو گفتی مامان اس مس مس اومده!!! از تعجب چشام چارتا شده بود آخه این حرفا رو از کجا میاری با این سن کمت عسلمممم؟؟؟!!!
چند روز پیش رفته بودیم تولد پسر عموت آرین کلی بهت خوش گذشت و با نی نی های دیگه بازی کردی و برای اولین بار تو جمع رقصیدی ... قربونت بشم مامانی عاشق موزیک و شادی و پایکوبی هستی ... یادمه اولین ترانه ی که می خوندی چند ماه پیش بود سه چار ماه قبل از اینکه دوسالت بشه می خوندی: می دونی ... بی تو... اما حالا خیلی از آهنگا رو زمزمه می کنی ...نازنین ناز نکن... بهترینی... دختر صحرا...






حالا وقتی بهت میگم اسمت چیه؟ میگی: محمد آرمین چندسالته؟: 2سال ...
یاد گرفتی صلوات بفرستی البته فقط میگی: و آل محمممممد...
شبا واسم قصه میگی: یکی نبود... هیچکس نبود... یه نی نی بود اسمش آرمین بود...
لالایی هم می خونی: گل پونه.... بابا امشب میاد خونه....
![]()
هرشب موقع خواب به همه ی اسباب بازیات شب بخیر میگی مخصوصا به پیتو جون (اسبت) ... بعدش میگی مامان قصه بگو... گل پونه بخون... ماساز بده...فدای شیرین زبونیات بشم عسلمممممممم...

موضوع :
![]()
سلام پسر گلم
ببخشید که وقت نکردم آپ کنم بیشترش به خاطر ماه رمضون و فشرده بودن کارام بود ....
و اما چندتا خبر جدید...

اولیش این که بالاخره نی نی عمه جون در تاریخ 25 /5/90 قدم های کوچولوش و به این دنیا گذاشت ... خوش اومدی نیایش گلم... تولدت مباااااارکککک عزیزم...




امسال ماه رمضون بابایی بعضی شبا بعد افطار مسابقه والیبال داشت و من و شما خونه تنها بودیم البته واسه دو سه تا از مسابقه ها شما به همراه عمو علی میرفتی واسه تشویق بابایی که خدا رو شکر نتیجه ش هم خوب بودو تیم بابایی به فینال راه پیدا کرد...

شبای جمعه و گاهی وقتا هم وسط هفته بعد افطار میرفتیم طرقبه که شما خیلی دوست داری و خیلی بهت خوش میگذشت و بازی میکردی ...
![]()
دیشب بعد افطار سه تایی رفتیم خرید که توی یه مغازه اسباب بازی فروشی اشاره کردی به یه ماشین و به من گفتی مامان ماشین پلیس قشنگه قربون شیرین زبونیات بشه مامانی ...بعدم بابایی واست اون ماشینو خرید بعدش همش میگفتی بریم خونه ماشین بازی!!!

مهمونیای افطاری امسال خیلی بهت خوش گذشت و حسااااااابی با نی نی های دیگه بازی میکردی حالا دیگه اسم تک تک شونو قشنگ صدا میزنی و باهاشون ارتباط کلامی برقرار می کنی هر چند هنوز هم نیاز به یه مترجم داری...
امسال ماه رمضون هوا خیلی گرم بود اما دیگه گرما تموم شد و دو سه روزه که هوا خنک و پاییزی شده... بعد ماه رمضون هم قراره بریم شمال امیدوارم هوا خوب باشه و بهمون خوش بگذره...

واما حرف زدنت که خیلی پیشرفت کرده و حالا جمله های 4 کلمه ای رو هم به خوبی میگی... وقتی آب می خوای میگی : مامان یکم آب بده ... بعد که بهت آب میدم میگی میییییییسسی بعد من میگم خواهش می کنم .بعضی وقتا هم میگی مییییییییسسی خاش می کنم !!!...عزیز دلم خیلی شیرین زبونی دوست دارممممممم عسل مامان ...
دیگه اکثر کلمه ها رو واضح ادا می کنی ... هر وقت مهمون میاد خونمون وقتی می خواد بره گریه می کنی و میگی: آرمینم ببر... اونقد گریه می کنی و اشک میریزی که بابایی مجبور میشه ببرت پایین و یه دوری بزنین تا آروم شی...


و اما چند تا عکس جدید از گل پسر ناز مامانی...

اینجا بهم گفتی مامان عکس بگیر بعدشم ژست گرفتی ...قربون اون لبخند نازت بشم عزیز دلمممم...


اینجا هم طبق معمول داری با کامیونت بازی میکنی خیلی دوسش داری...
![]()

یه عادت جدید و یه ذره بد پیدا کردی اینه که میری سر کشوی لباسات و دونه دونه لباساتو میاری و میگی مامان بپوش در طی روز 7 8 بار لباس عوض می کنی فک کنم در آینده می خوای مدل بشی عسلم...
![]()
و در پایان از تک تک عزیزانی که به من و پسرم لطف دارند و به اینجا سر میزنند و با کامنتهای قشنگشون من و دلگرم می کنند بی نهایت متشکرمممممم...

موضوع :

پسر گلم از روز تولد دو سالگیت واقعا احساس کردم که بزرگتر شدی اینو می تونم تو حرکاتت حرف زدنت و حتی تو صورت ماهت ببینم... .gif)
![]()
تقریبا از همون روز به بعد جمله های سه کلمه ای میگی ... واااااااااای اینقد شیرین حرف میزنی که دلمو می بری ...قربون حرف زدنت برممممم عزیز دلممممممم... .gif)

به تاب سواری علاقه ی زیادی پیدا کردی ( قبلا زیاد دوست نداشتی) همش میگی: مامان عباسی تاپ سوار کن... شعر تاب تاب عباسی رو خیلی دوست داری...و همچنین شعر توپ سفیدم...
.gif)
به ماشین ها هم علاقه پیدا کردی همش میری از پنجره بیرون و نگاه میکنی و وقتی ماشین رد بشه با ذوق و شوق میگی ماسین ... یا وقتی صدای دزدگیر ماشین بیاد میگی گوگیر ماسین ...خودت هم صداشو تقلید میکنی... به منم میگی: مامان بیا ماسین ببین ...وقتی هم ماشین بابایی رو تو پارکینگ ببینی سریع میگی : ماسین بابا... یا وقتی میریم خونه ی مامان جون و ماشین دایی جون و می بینی میگی: ماسین حسین .gif)
چند روز پیش رفته بودیم بیرون یه ماشین پلیس از کنارمون رد شد سریع گفتی ماسین پولیس...
![]()
![]()
اگه بابایی واست چیزی بخره هر بار که اون اسباب بازی رو ببینی یا وقتی خوراکی که واست خریده می خوری میگی: بابا خریده مغاسه... .gif)
عمو جون واسه تولدت یه کامیون بزرگ خریده که خیلی دوستش داری و هروقت باهاش بازی میکنی میگی: عمو علی خریده ... .gif)
![]()
خلاصه هر چی از شیرین زبونی هات و شیرین کاری هات بگم کم گفتم...
هر بار که یه جمله ی جدید میگی واقعا ما رو ذوق زده و متعجب می کنی مثلا چند روز پیش بعداز ظهر از خواب بیدار شدی و کنترل تلویزیون و آوردی دادی به من گفتی: مامان میوزون روشن کن ...از تعجب چشام گرد شده بود... .gif)
![]()
یا دیروز که میخواستی در بطری آب معدنی رو باز کنی خیلی سعی کردی بعدش گفتی: مامان باز نمیسه...عزیز دل مامانی خیلی شیرین زبون شدی این روزا ... 
همچنان به دلستر علاقه ی شدیدی داری و هروقت تموم میشه گوشی تلفن و بر میداری میگی: بابا دللر بخر...بسنی بخر...اولات بخر... .gif)
![]()
همچنان به فوتبال علاقه داری وبهش میگی اوتال .... وقتی توی تی وی فوتبال ببینی سریع میگی کاکا...مسی.... و همچنان به گیم فوتبال هم علاقه داری و میری کنار بابایی میشینی و یه دسته برمیداری و با هم بازی می کنید... .gif)
![]()
به نقاشی هم خیلی علاقه داری و چند وقتی هست که خودت می تونی توپ بکشی ...همیشه دفترت رو میاری و میگی مامان نقاسی بکس... .gif)
![]()
![]()
عسلم یه کار خوب دیگه هم یاد گرفتی اونم سلام کردنه ... وقتی بابایی میاد میگی بابا سلام... یا وقتی
واسمون مهمون میاد سریع سلام می کنی... خیییییییییلی دوستت دارم جیگرررررررم ...
.gif)
پسر گلم واسه خودت آقا شدی حرف میزنی سلام می کنی نمی دونی چقد من و بابایی لذت میبریم از
این شیرین زبونیات ... فدات بشم عزیز دل مامانی... .gif)


موضوع :
.gif)
عزیز دلم خیلی خوشحالم .... زمان مثل برق و باد گذشت وامروز پسر کوچولوی ما دوساله شد...
پسر گلم می خوام اینو بدونی که تو بهترین هدیه ای هستی که خدای بزرگ به من و بابایی داده و ما بیشتر از همه ی دنیا دوستت داریم....
قند عسلم تولدت مباااااااااررررررررررک....![]()

.gif)
.gif)
عزیز دلم امسال واست یه جشن سه نفره ی تووووپ گرفتیم که خیلی به هر سه مون خوش گذشت .gif)
مخصوصا به قند عسل عزیزمون...
.gif)

خدای بزرگ و مهربونم ممنونم به خاطر فرشته ای که به ما هدیه دادی ...ممنونم به خاطر اینکه پسر گلم حالا دیگه دو سالش شده و با شیرین زبونی هاش دلمون و می بره.... ممنونم به خاطر سلامتیش، بازی کردنش و بازیگوشی هاش...خدایاهزاران بار ازت ممنونم....
.gif)
موضوع :
.gif)
عزیز دل مامان هر روز که میگذره و تو بزرگتر میشی شیطون تر و البته شیرین تر میشی حرفای جدید و شیرین کاری های تازه وبیشتر و بیشتر خودتو تو دل من و بابایی جا می کنی ....gif)
هر روز قدت بلندتر میشه و بیشتر می تونی شیطنت کنی و من هی باید وسایل خطر ناک و ممنوعه رو به جاهای بلندتر منتقل کنم قربون قد و بالات بشم مامانی....gif)
چند روز پیش برده بودمت پارک و واست آبمیوه خریده بودم . وقتی آبمیوت تموم شد پاکتش و انداختی رو زمین. من بهت گفتم پسرم این آشغاله و باید بندازیش تو سطل زباله بعد بغلت کردم تا خودت این کارو بکنی... از اون روز به بعد اگه آبمیوه یا کیک و بیسکوییتت تموم بشه سریع میری سراغ سطل زباله و خودت میندازیش....gif)
چند روزه که یاد گرفتی با لگو هات بازی کنی و خودت باهاشون برج میسازی موقع بازی کردن همچین با دقت و تمرکز این کار و انجام میدی و ژست مهندسی می گیری که دلم می خواد بخورمت جیگررررر مامان.... یه بار بهت گفتم عزیز دلم و قتی بازیت تموم شد لگوهاتو جمع کن بزار تو سطلش و بزار تو کمدت و از اون روز به بعد همیشه این کارو انجام می دی ... واااااااای پسر گلم نمی دونی چقد لذت میبرم وقتی می بینم بعد از بازی با دقت تموم لگوهارو جمع کردی ودرست سر جاش گذاشتی هر کی ندونه فکر میکنه این کار یه آدم بزرگه که با این دقت انجام شده...
اینم اولین برجی که ساختی...

.gif)
اگه کسی که عینک می زنه بخواد بخوابه ولی عینکشو برنداشته باشه سریع میگی عنک و میری عینکشو برمیداری... همیشه حواست به همه چیز هست و چیزایی که یاد گرفتی رو با دقت انجام میدی...
عاشق نی نی ها هستی و هرجا یک بچه ببینی که حتی از خودت هم بزرگتر باشه میگی نی نی و میدوی سمتش حتی اگه 10 12 ساله باشه بازم واسه تو فرقی نداره بهش میگی نی نی در کل روابط عمومی خوبی داری و خیلی زود با بقیه دوست میشی و خیلی خیلی کم پیش میاد که غریبی کنی...قربونت برم عسلم که از الان اجتماعی هستی.. .gif)
.gif)
خدایا خیلی خوشحالم که پسر کوچولوم داره روز به روز بزرگتر و فهمیده تر میشه... خدایا هر چی شکرت کنم بازم کمه...
.gif)
و در پایان یه عکس از قند عسلم در طبیعت اردیبهشت ماه....

.gif)
موضوع :




.gif)
.gif)

.gif)

.gif)

.gif)

.gif)


.gif)